خیلی حالم خوب نیست فقط می نویسم بی
مقدمه و بی هیچ مطالب اضافه ایی می نویسمروزی به هم گفتن یا او را انتخاب کن یا کارت رامن تو را انتخاب کردمبهم گفتن بین او و خانواده ات که را انتخاب میکنیگفتم تو را و بخاطر همین انتخاب کتک خوردم و حرمت مادرم شکسته شدروزی بهم گفتن خدا را بیشتر دوست داری یا او رایواشکی در گوششان گفتم او را چون سر به سجاده نماز گذاردم بعد آمدنش و خدا را بهتر عبادت کردمروزی از م پرسیدند یا او یا سلامتیتگفتم هیچ گاه سلامتیم را
بدون اون نمی
خواهمروزی ازم پرسیدند چرا انقدر دوستش داریبازبان بی زبانی گفتم انگار عاشقم شده است انگار دوستم دارم حس قلبم هیچگاه دروغ نمی گویداما انگار قلبم دروغ گفته بودوقتی به خودم آمدم دیدم دیگر نه کار دارم ، نه زندگی با داوم نه ایمان به خدای لافتی ونه سلامتی و نه تو را ... من همه چیزم را ازدست دادم حتی آبرونگاه کردم به گذشته و حال و آینده از خود پرسیدم آیا اگر یکبار دیگر زمان برگردد بازتکرار مافات میکنی با نگاهی به حال خود با خود گفتم اینبار جانم را فدایش می کنم. به جا و به هرکس می نگرم فقط تو را می بینم و هیچ زمان توی این ده سال نشد که لحظه ایی از جلوی چشمانم ازقلب خسته ام و فکر مشغولم خارج شوی 17 اسفند...
ما را در سایت 17 اسفند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:46